ارشیا جونمارشیا جونم، تا این لحظه: 17 سال و 12 روز سن داره

ارشیا عشق کوچولوی منو بابایی

عشق تخمه!!!

تا همین چند وقت پیش هر وقت تخمه میخریدیم آخرش بوی نا میگرفت و درسته همشو میریختیم دور ولی دو سه هفته ای میشه که ارشیا کوچولو و بابایی حسااابی تخمه خور شدن . اونم خیلی یهویی! واسم خیلی جالب بود وقتی دیدم ارشیا بعد از چند بار که تخمه رو با پوست خورد شروع کرد به شکوندنش. اونم خیلی ماهرانه و با یه حرکت و خیلی سریع! دوتامون داشتیم نگاش میکردیم و از تعجب دهنمون باز مونده بود. چند روز پیش تو اتاق بودمو  ارشیا طبق معمول شبکه پویا نگاه میکرد. وقتی اومدم بیرون دیدم پلاستیک تخمه جلوشه و مث طوطی ها تند و تند داره تخمه میشکونه. جالبه که پوستاشو حتما باید بریزه تو لیوان. حالا چرا ؟ نمیدونم!از انجایی که پسرکم هییییچ کاری رو بدون دلیل منطقی! ا...
26 بهمن 1392

بدون موضوع...

اصلا فکر نمیکردم مسافرتمون به مکه و مدینه اینقد تو ذهن ارشیا بمونه. اون موقع سه سال و 5 ماهش بود. تقریبا 10 ماه از سفرمون گذشته و من واقعا خوشحالم که اشیا با حسرت از اون روزا حرف میزنه.  دیالوگای پسرک با احساسم تو این روزا: کاشکی هنوز تو حرم پیامبر بودیم برای کبوترا گندم میریختم. (منظورش قبرستان بقیعه ) مامان.... من خیلی دلم برای مدینه تنگ شده... مامان خیلی خوش گذشت رفتیم حرم... مگه نه؟  مامان یادته اون روز توی مکه من ساکت بودم اجازه دادم تو نماز بخونی؟ مامان .... خب به مامانجون بگو ما رو با خودش ببره خونه خدا... این دو سه روزم که مدام میگه مامان چرا خونه ما پیش خونه خدا نیست؟ کاشکی خونمونو میبردیم پیش ...
28 دی 1392

پاییز 92

نمیدونم چرا این روزا اصلا حال و هوای نوشتن ندارم. اگه بخوام اندر احوالات! این روزای گل پسری بگم ، باید بگم که خیییلی شیطون و یه دنده و لجباز شده و بیشتر وقتش با تماشای شبکه پویا سپری میشه. آبان گذاشتیمش مهد با اینکه خیلی زیاد دوست داشت بره، نمیدونم چی شد که یه دفعه زد زیر همه چی و گفت نمیرم! این شد که الان مثل سابق تو خونه با من سر و کله میزنه و همچنان مشغول گرفتن انرژی منه! تازگیا خیلی دوست داره دوربین مخفی نگاه کنه! وقتی هم که دوربین مخفی نمیبینیم خودش واسمون دوربین مخفی میشه! و خودشو میندازه و میگه بهم بخندید!!! تبلیغای تلویزیونم که دیگه همه صحبتشونو تلفنشونو و ... حفظه و باهاشون میخونه... رو بعضیاشونم تعصب داره. مث...
28 آذر 1392

محرم امسال

چند سالی میشد دلم میخواست محرم بریم مشهد ولی هر سال نمیشد. آخه بابایی چون از بچگیش محرم اینجا بوده ، اینجا رو بیشتر دوست داره تا اینکه امسال وقتی دیدم آقاجون اینا دارن میرن مشهد ، منو تو هم با هاشون راهی شدیم. چهارم محرم رفتیم و چهاردهم برگشتیم. آخ که چقد خوش گذشت. ناگفته نمونه که آقاجون اینا هنوز برنگشتن (خوش به حالشون ) محرم اونجا رو دوست داشتم. همین که یه تنوع بود و با سالای قبلمون فرق کرد خیلی خوب بود. بیشتر از همه نماز جماعتایی که با مامان میرفتم خیلی چسبید.معلوم نیست چند ساله نرفتم نماز جماعت!  نه ....نه ....یادم اومد ...رفتم....همین عید...نماز جماعت  تو حرم پیامبر ....نماز جماعت رو به روی کعبه..... ...
7 آذر 1392

سفر به اصفهان

خیلی وقته میخوام بیامو از مسافرت سه نفرمون بنویسم ولی نمیدونم چرا اینقد تنبلی میکنم. 24 مهر  عید قربان بود و چون خورده بود به پنج شنبه جمعه سه روز تعطیل بود.خیلی فکر کردیم که کجا بریم. دیدیم تو این سه روز به هیج جا نمیرسیم جز اصفهان. البته گزینه های دیگه ای هم بود ولی چون هوا سرد بود از لیستمون خط خوردن! این بار بیشتر از ما به ارشیا خوش گذشت چون جاهایی که تو عکسامون دیده بود اینبار همشونو از نزدیک میدید .طبق برنامه ریزی که کرده بودیم ایستگاه اولمون ابیانه بود.یه داهات کوچیک و بسیااااااار زیبا.چون تا حالانرفته بودیم چسبید!!! بافت روستا یه جوریه که بعضی وقتا پشت بومه خونه ها مماس با کوچه هاست.اینم یکی ...
11 آبان 1392

تولد 4 سالگی ارشیا جونم

اومدم با یه بغل عکس از تولدت...ارشیای نازم.       دیشب تولدتو جشن گرفتیم. یه جشن کوچیک و جمع و جور سه نفره.  خیلی با خودمون کلنجار رفتیم که امسال جشنتو مثل سالای قبل با بقیه بگیریم یا تنها. آخرش گفتیم بذار امسال یه کم فرق کنه و فقط خودمون باشیم . خداییش خیلی بیشتر از تولدای قبلیت چسبید.حسابی به هر 3تامون خوش گذشت. اینقد بهت خوش گذشته بود که آخر شب رضایت نمیدادی تموم بشه. امروزم تا بیدار شدی پرسیدی هنوز تولدمه؟ خلاصه که.... به همین زودی شدی یه پسر ناز 4 ساله! یه آقا ! یه پسری که خیلی باهوشه.خیلی خیلی زیاد .... حرف زدنش کامله کامله. البته بگم که خدا رو شکر تو حرف زدن از همون اول از بقیه همس...
30 مهر 1392

ارشیای من 4 ساله شد

پسرک نازم عشق کوچولوی من نفس مامان.... با چه زبونی بگم من... عاشششششششششششششششششششششششقتم... ارشیای نازم امروز تولدته. 23 مهر.... روزی که من با وجود تو مامان شدم.آخی.... یادش بخیر.... الان ساعت 12 و 10 دقیقه شبه و تو رااااااحت کنار بابایی خوابیدی.ولی اشکای من داره میریزه رو کیبوردو برات تایپ میکنم.... یاد 4 سال پیش افتادم . مثل امشب مامانجون اینا اومده بودن اینجا که صبح بریم بیمارستان. مامانجون شام برام سوپ درست کرد خوردم و دوش گرفتم و رفتم بخوابم.ولی تاخود صبح بیدار بودم.نه مااااااااااااه انتظار کشیده بودمو و حالا چند ساعت دیگه میخواستم ببینمت...خیلی استرس و دلشوره داشتم. تا اینکه  ساعت 9 و...
23 مهر 1392